زندگی مثل تنفس تازه ی صبح در ریه هایم جریان دارد... همین ریه های پر از آلرژی!
قم شهر عجیبی است!...
اینجا ذهنم جور دیگر کار میکند.چشمم جور دیگر میبیند و گوشم جور دیگر میشنود...
قرار است اسفند امسال از باغبان مجتمع اجازه بگیرم و قلمه ای بردارم از درخت انار توی حیاط مجتمع و بیارمش توی حیاط خلوت کوچکمان و توی یک گلدان بزرگ بکارمش تا بهار که شد بیدار شود و ببیند برای خودش درخت کوچولوی اناری است... ریشه بدواند و قد بکشد... برگ دربیاورد و شکوفه بزند...
با یک مشمای ساده روی یکی از گلدانها نیمچه گلخانه ای زده ام،جوانه ها هنوز آن تو زنده اند، سبز سبز ، اما نه قد میکشند و نه برگی بر برگهایشان اضافه میشود...
نمیدانم شاید به این دخالت من در حیاتشان معترضند. شاید دارم آزارشان میدهم...
نمیدانم،هنوز زبانشان را یاد نگرفته ام...
پ.ن:
1- یکی از خانومها گفت:هیچ زنی نمیتواند یک مدرس خوب باشد!...
آه سردی از نهادم برخاست و دیگر هیچ!
2- امان از رانندگی در قم!... چراغ های راهنما،خط کشیها،تابلوهاو...گویا در قم حرمتی ندارند!
3- بالاخره طرح تفکیک پسماندهای شهری در قم قرار است آغاز شود. البته نمیدانم کجا و چطور؟ فعلا پوسترش درآمده!
پسماندها باید از محل تولید، از آشپزخانه ی منزلها، از هم تفکیک شوند وگرنه فایده ندارد. وقتی قم مستقر شدم از اینکه تفکیک زباله اینجا معنی ندارد سخت متعجب و شاکی شدم!
4- دیوارهای شهر را دارند نقاشی میکنند. بعضی دیوارها شده اند مثل یک تابلوی نقاشی واقعا زیبا!
