زندگی مثل تنفس تازه ی صبح در ریه هایم جریان دارد... همین ریه های پر از آلرژی!
قم شهر عجیبی است!...
اینجا ذهنم جور دیگر کار میکند.چشمم جور دیگر میبیند و گوشم جور دیگر میشنود...
قرار است اسفند امسال از باغبان مجتمع اجازه بگیرم و قلمه ای بردارم از درخت انار توی حیاط مجتمع و بیارمش توی حیاط خلوت کوچکمان و توی یک گلدان بزرگ بکارمش تا بهار که شد بیدار شود و ببیند برای خودش درخت کوچولوی اناری است... ریشه بدواند و قد بکشد... برگ دربیاورد و شکوفه بزند...
با یک مشمای ساده روی یکی از گلدانها نیمچه گلخانه ای زده ام،جوانه ها هنوز آن تو زنده اند، سبز سبز ، اما نه قد میکشند و نه برگی بر برگهایشان اضافه میشود...
نمیدانم شاید به این دخالت من در حیاتشان معترضند. شاید دارم آزارشان میدهم...
نمیدانم،هنوز زبانشان را یاد نگرفته ام...
پ.ن:
1- یکی از خانومها گفت:هیچ زنی نمیتواند یک مدرس خوب باشد!...
آه سردی از نهادم برخاست و دیگر هیچ!
2- امان از رانندگی در قم!... چراغ های راهنما،خط کشیها،تابلوهاو...گویا در قم حرمتی ندارند!
3- بالاخره طرح تفکیک پسماندهای شهری در قم قرار است آغاز شود. البته نمیدانم کجا و چطور؟ فعلا پوسترش درآمده!
پسماندها باید از محل تولید، از آشپزخانه ی منزلها، از هم تفکیک شوند وگرنه فایده ندارد. وقتی قم مستقر شدم از اینکه تفکیک زباله اینجا معنی ندارد سخت متعجب و شاکی شدم!
4- دیوارهای شهر را دارند نقاشی میکنند. بعضی دیوارها شده اند مثل یک تابلوی نقاشی واقعا زیبا!
گاهی باید آدمها را فقط نگاه کرد و .... سکوت!
ظاهر و رفتارها ، پوسته ی زمخت* چیزی است که اسمش را انسان نامیده اند...
نمیدانم بازه ی آنچه در درون این پوسته ی زمخت میتواند باشد از کجاست تا به کجا؟!
ساده ترین جنسی که واضح است که هست ، انگیزه است و ذهنیت حاکم بر رفتار ...
هزاران معنای دیگر هم باید باشد...
نمیدانم...
شناخت آدمها باشد برای خودشان....
سنجه ی کشف داخل این پوسته های زمخت را ندارم... نه سنجه اش را و نه انگیزه اش را!
ایرادی نیست... بگذار من باشم و پوسته ی زمخت خودم...تا چه خواهم رویاند در آن...
پ.ن:
1- گاهی فکر می کنم آدمها چیزی جز حب نفس نیستند و جز لذت تماشای خویش!...
2- مادرم همیشه تذکرم میداد... آدمها همه مثل خودت نیستند... ساده نباش.... و من هیچ وقت نفهمیدم پس آدمها چطوری هستند؟
۳- * شایدم ضمخت
گاهی لابه لای خطوط کاغذها و نوشته ها چشمهایت را خفه میکنی که چیزی پیدا کنی و نمیشود...
وهلاک میشوی لابه لای صداهایی که گوش اندیشه ات را میخواهند کر کنند...گوش ذهنت را...
گاهی دلت برای بوی کاه گل خانه های گلی رگ و ریشه ات تنگ میشود اما همینکه میخواهی بلند شوی و بروی برای چشیدن ، چشمت سیاهی میرود از این همه راه دور و دراز...
اینروزها مثل آدمی که بعد از یک سفر طولانی تمام استخوانهایش کوفته شده و مزاجش به هم ریخته... دنبال یک جای دنج میگردم که لحظه ای کز کنم و چشمهایم را روی هم بگذارم و بیاسایم....
یقه ی ذهنم را بگیرم و سرش داد بکشم...
وقتی دقیق نگاه میکنم میبینم سالهاست فقط دست و پا میزنم بلکه خودم را نجات بدهم...و فقط خودم را... از این همه سوال و ابهام و های و هوی و صدا و سکوت !...
در فرهنگ و جامعه ی ما که سوال کردن منجر به انگ و تهمت است ، در نقطه ی صفر پرسیدن بودن برای خیلی ها به معنی تمام شدن زندگی اجتماعی است... اما برای من نقطه ی آغاز زندگی با دیگران است... وقتی احساس میکنم دنیای وحشی اندیشه را درک میکنم و خطرهایی که ذهن هر کدام از این آدمها که میبینم را تهدید میکند... به آدمها نزدیک تر میشوم... چموشی هاشان را بیشتر درک میکنم... دلم نمی آید خشم بگیرم و حقیر ببینم...
میدانم بشر این موجود دو پا چقدر مفلوک میشود وقتی ذهنش و بدتر از ان نفسش بر او میشورد..
پ.ن:
1- مشغولم... مشغولتر از همیشه...
این است که کمتر مینویسم اینجا.... یا فرصت نوشتن برای اینجا نمیشود... یا مینویسم و فرصت ویرایش و انتشارش نمیشود....
2- خدایا دختران سرزمینم را در امان بدار... جسمشان را... جانشان را... روانشان را...نشاطشان را... ایمانشان را... پاکی شان را... رهایی شان را .... و پرواز باشکوهشان را در آسمان فرزانگی و آزادگی...
3- دیدن رنج و درد دیگران وسعت میخواهد... اللهم ارزقنا...
اینجا باغچه نداریم.
توی حیاط خلوت یک باغچه متحرک برای خودم درست کرده ام توی یک جعبه ی چوبی... به اضافه ی چند تا گلدان.
انواع سبزی و دوتا بوته ی بادنجان کاشته ام ... نوشته هایم را به جای وبلاگ ، توی گوش آنها میخوانم...
با هر جوانه ای گویا من هم متولد میشوم...
پ.ن:
1- آب و هوای قم برای ساکنان نحیف باغچه ام ، هوای نامهربانی است!
2- وسط گود زندگی ایستاده ام.
تازه فهمیده ام سوال مهمی مطرح است: یک من ماست چقدر کره دارد؟
3- مادر درس نخوانده ام جوابش را میدانست...
جامعه شناسی عرب عصر پیامبر اکرم(ص) و ائمه (ع) و چندقرن بعد از آن هم دانش کلیدی ای در این حوزه است.
چیزهایی که در حوزه های خواهران و چه بسا حتی حوزه های آقایان دارای یک فضای آکادمیک به روز و فعالی نشده است.
سطوح حوزه ی خواهران که ... واحدهای....
شاید زبان عربی از معدود زبانهایی باشد که پیش از تولد علم زبان شناسی جدید کمی تا قسمتی عملا وارد این عرصه شده بوده است.
گاهی لابه لای بعضی کتب قدما بحثهایی در مورد عناصر زبان عربی دیده میشود که به بحثهای دقیق زبان شناسی امروز شانه میزند!
اکثر این بحثها هم حول قرآن وقوع یافته. چه مستقیم/ به شکل مطالعه ی کلمات و کلام قرآنی، و چه غیر مستقیم/به عنوان مقدمه ی ورود به مطالعات مربوط به قرآن.
خلاصه نزول قرآن به زبان عربی ، باعث بوجود آمدن یک سرمایه ی علمی غنی در مورد زبان عربی شده که ظاهرا کمتر در مورد زبانی اتفاق افتاده است.
اما نمیدانم چرا از یک برهه ای انگار سلسله ی این بحثهای زنده قطع میشود و یا بهتر بگویم میمیرد و از پویایی میافتد و بعد از آن همه چیز میشود آموزش!
آن شور پژوهش و تولید به یکباره فروکش میکند و همه ملای خواندن میشوند بی هیچ اتفاق جدیدی... آموزش هم کم کم یک اتفاق روزمره و بی هدف میشود!
این اتفاق شاید در مورد اکثر شاخه های علوم که در دامن جامعه ی اندیشه ی اسلامی میزیسته اند رخ داده است.
چنین چیزی لااقل در شاخه های پایه ای مثل فلسفه و زبان عربی تبعات زیادی داشته است.
تا آنجا که طلبه وقتی نحو میخواند و یا منطق دقیقا نمیداند به کجای چه بحثی مربوط میشود این حرفها!
بارها شنیده ام که طلبه ای میگوید مثلا این همه ادبیات عرب خوندیم که چی بشه! منطق مظفر خوندیم که چی... کاش یه روانشناسی ای فلسفه ی غربی چیزی میخوندیم که چیزی بارمون بشه!
هر چند ریشه در سیستم آموزشی حوزه است. از واحدهایی که معلوم نیست حکمت چینششان چیست بگیرید تا متونی که معلوم نیست مهره ی کدام نخ تسبیح اند تا اساتیدی که عمق دانششان به اندازه ی قدرت خواندن متون ثقیل و ترجمه کردن آنهاست.
اما...
طلبه هم نه دغدغه ی کار علمی دارد و نه نگاه نقاد و تیز بین! نمره و مدرک و بازار کار آنقدر فشار به طلبه می آورد که جرات ندارد کمی سرش را بیاورد بالا ببیند دنیا چه خبر است!
خلاصه ...
برای یک طلبه ادبیات عرب پاشنه ی آشیل ورود به دنیای پزوهش است که متاسفانه در سیستم آموزش حوزه کمتر به دست میآورد.
البته به نظرم میرسه ما به چیزی بیش از ادبیات عرب نیاز داریم. زبان شناسی عربی به عنوان دانشی که ناظر بر ادبیات عرب است و پدیده های زبانی وقوع یاقته رو تحلیل میکند علاوه بر فهم معنای موجودات این زبان ، چیزی است که کم داریم.
پ.ن:
1- در حوزه ی آقایون که لااقل فقه رو دارند کار میکنند حوزه خواهران که... الفاتحه!
2- صرف و نحو دو ملک بودند که دست هم رو گرفتند و پریدند و رفتند! ( همسرم از یکی از مراجع تقلید نقل کردند که این سخن جالب رو سر درس خارج فرمودند! )
3- خلاصه... اینجایی که من ایستاده ام... کارها روی زمین ریخته است و... قلندر میخواهد !
حرف میزنی
هیچ کس نمی فهمد
سکوت میکنی
صدایش را نمیشنوند
کار میکنی
نمی بینند
محبت میکنی
میخورند و میگذرند
تیمار میکنی
حوصله شان سر میرود
خسته میشوی
بی هیچ توجهی
سکوت میکنند
نه!... طلبکار میشوند
غصه دار میشوی
نق میزنند
بیمار میشوی
کلافه میشوند
چیزی درست وسط گلویم نشسته است
و نفسم را میفشارد
دستهایت را
که برای این چشم های مرده عادی شده است
برسرم بگذار
تا به تقدسشان متبرک شوم
مظلومیتت را به دوش میکشم
و تا قله ی گذشت بالا میبرم
و در محضر خدای ناظر
به تظلم خواهی تو
خویش را به صلیب میکشم
آنگاه که قلبت ،
آن پناهگاه همیشه امن
بی پناه میشود
پ.ن
1- ......
دیروز پریروز با دوستی قدیمی از طائفه بانوان طلبه تلفنی صحبت میکردم.
بعد از کلی حرف و سخن و ...
از سر دوستی و دلسوزی گفتم تا کی میخوای مشغول
این کارهای دم دستی و اجرایی و این عمقهای سطحی باشی؟ فلان طرح و فلان پروژه و فلان
موسسه و فلان.... و افتادن توی دست و پای اهالی جریانهای بودجه سوز نون و سیاست
وشعارهای خوشرنگ و...
خلاصه
به شوخی گفتم طلبه! بشین درس بخون...
اجتهادی چیزی....
به قاعده ی معنای لغوی این واژه "اجتهاد"
خواستم به کار و تلاش علمی متوجهش کنم... البته در حد یک نیمه شوخی دوستانه!
جوابی داد که آه از نهادم برخاست.از این
حرفهای تلخ که بیشتر به همان خودزنی های همیشه جامعه زنان طلبه میماند که در تناقض
بودن و نبودن در حوزه سالهاست گیج میزنند و آخرش معلوم نیست کجای این سیستم هستند.
خلاصه ...
گفت : اصلا چه لزومی دارد زنان مجتهد شوند !؟ (به لحن استفهام انکاری)
شاید حرف ساده ای به نظر بیاید اما از
این حرفهایی است که در یک ذهن آزاد تولید
نمیشود!
یاد حرفی افتادم که سالها پیش از زبان آقای تقریبا
محترمی شنیدم: زنان طلبه را برای اجتهاد نمیخواهیم، همینکه چند تا حدیث بلد باشند
که زنان را از توی کوچه جمع کنند و مبلغ باشند و دهن فمنیسم را ببندند کافیه!
حالا این آقای محترم تکلیفش معلومه این دختر
جوان امروزی دیگه چرا؟
وقتی سقف پریدن خانومهای ما اینقدر کوتاه است،
حرف زدن از اجتهاد به معنای یک حرکت علمی جدی در جامعه زنان طلبه کمی تا قسمتی
شبیه جوک خواهد بود.
در حوزه ی مسایل زنان الان به شدت نیاز به
اجتهاد احساس میشود و بی شک زنان باید در این عرصه با قدرت وارد شوند ، بخصوص که
حضور گسترده ی زنان در جامعه ی امروز وجود کانونهای نظریه پردازی زنانه را در عرصه
ی علوم دینی طلب میکند.
البته نه با این طلبه های بی همت با ذهنهای
کوتاه! که بی آنکه بدانند بی هیچ اراده ای توسط فرهنگ جامعه یا بهتر بگویم فرهنگ
مردان! مدیریت میشوند:
مردی به عنوان همسر که اگر نپسندد دنیای زن را
برباد میدهد لذا زن حتی به خوشآیند او می اندیشد!
و مردانی در جامعه که زن از ترس دست درازی های
بی دروپیکرشان و هوکردنشان ، ترجیح میدهد پشت عظمت همان مرد اول پناه بگیرد!
(البته اگر داشته باشد!)
دنیای دردناکی دارند زنان این جامعه بخصوص
سنتی تر ها!... حتی در عین خوشبختی!
خیلی خانومها را دیده ام که ظاهرا خیلی زندگی خوبی دارند ! اما کلیدی ترین
قسمت هویتشان را ، حتی مرزهای قلمرو "هویت جویی شان" را با تصویب فرهنگ
و جامعه و ... بالاخص همسر محترم! تعیین
میکنند.
این قضیه سقف های کاذب هم از همین قماشند!
حالا کی گفته زنها مجتهد بشوند؟! حالا مثلا زنها میخوان چه گلی به سر کجا بزنند؟!
حتی برایشان مشخص کرده اند کجا باید دنبال خودت
بگردی و کجا نه!
پ.ن:
1-
قصد جسارت به آقایون را ندارم. از زنان متعجبم که به کهتری ذاتی خود در عرصه های علمی
شهادت میدهند، چیزی که هیچ دلیلی برایش نیست جز کوته همتی و ناهوشیاری خودشان.
2- از
این گذشته چه حد و مرزی میتوان قایل شد برای پیشرفت علمی؟ آن هم بر اساس جنسیت؟
3- مختارنامه
هم با این قطامهای تکثیر شده اش دیگه شورشو درآورده.
ظاهرا جناب میرباقری نمیتونستند مثل فیلم امام
علی(ع) یک قطام بذارند که مرکز فیلم بشود و
داستان حولش بچرخد، لذا 10 تا قطام ریخته
اند تو فیلم که هر از گاهی یکیشون بیاد یه چرخی بزند وسط میدان و...
این آخری که رسما همون داستان قطام شد. کابینشو
خون مختار قرار داد!
4- نتیحه ی اخلاقی:
عاقبت سقف های کوتاه خفگی است! بخصوص اگه هوا
سرد باشه و بخاری تون سیستم ایمنی حساس به
کمبود اکسیژن نداشته باشه و دودکشتون مسدود شده باشه!
زن مختار ثقفی ، خواهر مختار ثقفی ، خاله خونده
ی خواهر مختار ثقفی ، زن دوم مختار ثقفی ، و این قسمت هم هجوم لشکر زنان کوفه!!...
این طور که پیداست دنیای مختارنامه ،بیش از آنچه
از این نوع فیلمهای تاریخی (!!!) انتظار میرفت ، زنان فتنه گر و مردان به طرز
مشکوکی شلغم دارد...
در قسمتهای قبلی ،فراوانی کلمات زیر در
دیالوگهای زنان خیلی تو ذق میزد :
جادوی چشم ، دخترکان سیه چشم عرب!! ، معجزه ی
عشق ، ...
خلاصه زنان مختارنامه به جادوی چشم و معجزه ی
عشق و... توسن خواستهایشان را میتازند!
این قسمت هم که جناب ابن زیاد با خر دجال!!
افتاد به جان زنان کوفه و انها هم در یک هجوم ناگهانی به طرفه العینی صفوف حامیان
مسلم را از مردانشان خالی کردند..... و
القصه!
نمیدونم ماجرای این قسمت چقدر سند تاریخی داشت...
اما در کل مثل اینکه مختار نامه به نقش کلیدی
زنان در تغییر حرکتهای تاریخ!!! خیلی علاقه دارد...
از بعضی حرکات و اتفاقهایی که در این سریال می
افتد آدم مشکوک میشود که خیلی کار تحقیقی دقیق تاریخی بخصوص از حیث مردم شناسی برای
تولید متن فیلمنامه انجام نشده باشد....
هنوز که هنوز است انگار فیلمنامه نویسهای ما
از دنیای پژوهش بیگانه اند!
پ.ن:
1- البته دیالوگهای مردان مختارنامه هم مکررات
بانمک کم ندارد :... معجزه ی کیسه های زر!!... عرابه های نمیدونم چی و نمیدونم چیهای نفتین و... !!
2- کلا همه ی ماجرا رو در کیسه های زر یزید و
بی وفایی کوفیان خلاصه کردند....
معما چو حل گشته آسان شده! وگرنه تصمیم گیری در اون شرایط شلوغ پلوغ پیچیده تر از
این حرفها بوده که اینقدر راحت بشود سیاه و سفید دید صحنه رو!
3- ماجرای امام حسن(ع) و اون قسمتهای اول از
این بابت طبیعی تر گذشت... بخصوص دوپارگی عرب و ایرانی!
4- و
اما خوش نشینها!...
یک زوج جوان سر بخشیدن و نبخشیدن مهریه ی عروس
موش و گربه بازی دارند ، یک زن دیگه هم به عنوان مهریه مال و اموال شوهرشو بالا کشیده
و مرد هم خود زنو گرو نگه داشته طلاق نمیده!...
5- در سریالهای صداو سیمای ما همیشه پای زنان
در میان است!!
6- لذا جنسیت رو هم در نگرشهای فیلمسازان ما
بد نیست یکی واکاوی کنه!
این روزها دوباره به دره های هولناک ذهنم سرک میکشم...
همانجاها که سالها سر و دست به صخره های دلخراشش کوبیده ام
و خونابه به خلیدن خارهایش به چشم خریده ام!....
چموشستان صعب و خشنی که منزلگاه
همه ی رویاها و کابوسهای من است... و ..
و هر ازگاهی جان و ایمانم را برداشته ام و دیوانه وار از ان
گریخته ام...
گریخته ام به این صحرایی که مثل خوره میخوردم!
این وسیع و خالی از هر چه... هیچستان!..
خودم میمانم و سرابهایم و حرارت سوزانی که نمیدانم دارد از
کجا بر من تازیانه میزند....
نه اهل ایستادنم نه نای و جرات دویدن دارم!
....
و این روزها دوباره به دره های هولناک ذهنم سرک میکشم...
چونان مارگزیده ای هراسان...
راه فراری نیست... از این گذرگاه بی انتها... که سوالهایم
برایم ساخته اند...
نمیدانم سر از کجا درخواهم آورد.......
پ.ن:
1- خلاصه دوباره درگیر نقاط مبهم و سوالات بغرنجم ...!
2- بالاخره چندی پیش به دیدار زهرای عزیز رفتم... مثل همیشه سرش شلوغ
کار و نوشتن بود...
3- خانم قاین هم آمد. دانشگاه قم ارشد تفسیر قبول شده ...
من هم که اهل رفیق بازی نیستم طفلی غریب افتاد!
قدیمتر ها نسبت به عصر مشروطه علاقمند و کنجکاو شده بودم...
هنوزهم برام جالبه . بخصوص تغییراتی که در فرهنگ و نگرش جامعه داشته شکل میگرفته...
تو اون گیر و واگیر ، درگیری بعضی خانمهای متفاوت با دنیای مردسالار فرهنگ جامعه توجه آدم رو خیلی جلب میکنه...
یه نمونه ی خیلی جالب بگومگوی مکاتبه ای بانو استرآبادی با یک شاهزاده ی دماغ گنده است!
ظاهرا در اون ایام در تهران یک مقاله ی بی امضا و نام به اسم " تادیب النسوان" به چاپ میرسه...
(یک جایی خوندم که نویسنده ی محترم ، یک شاهزاده ی زن باره با تفکرات به شدت مردسالار بوده)
خانم استرآبادی هم یک کتابی با عنوان "معایب الرجال" مینوسند و حرفهای مفت اون مقاله رو نقد میکنند...
جالب اینه که ایشون برخلاف انتظار معمول به جنس مرد حمله نمیکنه و بیشتر برای مظلومیت زنان مرثیه میخونه...خلاصه جوابیه ی متینی صورت میدن...
البته حق نویسنده ی اون مقاله رو میذارن کف دستش!...
بعضی نشریاتی هم که اون دوره زنان راه میاندازند در نوع خودشون جالبند....
خیلیهاشون روی صفحه ی اول نشریه از اینکه قشر عظیمی از مخاطبانشون سواد خوندن نوشتن ندارند میگفتند و از باسوادها میخواستند نشریه رو براشون بخونند!...
نمیدونم نسخه کاملی از اونها باقی مونده یا نه ، اما به هرحال منبع خوبیه برای ردیابی تغییرات فرهنگی و اجتماعی زنان ایران!
پ.ن
1- وفات ناگهانی آیت الله احمدی فقیه یزدی (همسر بانو مجتهده صفاتی) رو به خانواده ی محترم و همه ی علاقمندانشون تسلیت عرض میکنم.
2- درس حاج خانوم صفاتی از اوایل ذی القعده شروع میشه .
احتمالا به علت درگذشت همسر گرامی شون این تاخیر بوجود آمده.
3- مامان بابا و تعدادی از اخویها و همشیره ها یک هفته ای اینجا بودند..... خوش گذشت!
کلی آقایون منچ بازی کردند! ما هم کمی
4- اولین مهمون داری رو تجربه کردیم و خلاصه...هلکا!
5- به یاد تمام سختی هایی که پدر و مادرم به خاطر این دختر شیطون و چموش و سربه هوا تحمل کردند...
دیشب تو یه خبری فیلمی دیدم که در اون مردی خبرنگارهارو دور خودش جمع کرده بود ،قرآنی به دست گرفته بود و
داشت ورقهاشو پاره میکرد و آتش میزد...
اینکه چنین کاری
چه معانی سیاسی و مذهبی و... میتونه داشته باشه تحلیل میخواد اما چیزی که توجه منو
خیلی جلب کرد حالت اون مرد بود...
ژست عجیبی گرفته
بود...گردنشو به شدت صاف کرده بود ،اونقدر که غبغبش قلپی زده بود بیرون...
چنان
حالت افتخاری به خودش گرفته بود که تو ذوق میزد ...
حتی وقتی پلیس
اومد و داشت از محل دورش میکرد خیلی با غرور راه میرفت انگار شاخ دیوو شکسته...
به عنوان یک
مسلمان دلم رنجید و از این حرکت چندشم شد...اما به عنوان یک
انسان برایم عجیب بود ، ایشون با اینکار واقعا
کدام مشکل بشر رو میخواست حل کنه؟
پ.ن!
با خودم گفتم:
با غبغب ورم کرده
و گردن افراشته برگهای قرآن را پاره کرد و آتش زد...
صبور باش!
بگذار عقلش را
مثله کند!
به علت تغییر مکان، تقریبا 8 ماهی است در مرخصی هستم .
شبکه ی تشکلهای دختران کشور درحال عضوگیری است.علی رغم میلم هنوز
حضور محسوسی در این شبکه نوپا نداشته ام.
هرچند به نظرم میرسه این شبکه هنوز هویت تخصصی لازم رو
نداره اما امیدوارم حضور اهل تخصص و دغدغه ی علمی و شکل گیری تیم های تخصصی
بتواند از این فرصت ساختاری خوب، بهره ی خوبی بوجود بیاورد...
خب آرزو بر جوانان عیب نیست...
پ.ن:
1- این اواخر یکی دوتا از تشکلها میپرسیدند که چطور میتونند در شبکه عضو شن.... اگه همچنان علاقمندند ، اطلاعات و مشخصات کلی تشکلشونو در قسمت نظرات برای بنده بگذارند تا خدمت دوستان شبکه بدم.
تقریبا دو ماه است در آلونک مشترکمان ساکن شده ایم و حیات مشترک آغازیده ایم... از 20 فروردین!
با تمام ذهن و عین خود در متن زندگی قرار گرفته ایم.
زندگی ای که از هیچ چیز جز ما دو نفر تشکیل نمیشود و بر شانه ی هیچ کس جز این من دونفره سوار نیست...
هیجان انگیز است... پر شر و شور است... شوق آگین است...
و آبستن نشیب و فرازها و غم و شادیها و بالا و پایین ها و روشنایی ها و تاریکیها و هزار لحظه ی مبهم و پیچیده...
این راه هزار منزل شیر و گرد و قلندر میخواهد...
تجربه های ناشده گاهی سنگ میشوند که باد کله ی آدم را خالی کنند...
و اگر آن دو نفر که گفتم مقتضیات انسانی این موجود محدود و هزار ساحت را بشناسند آن سنگ ها و کله ی شکسته ، درس میشود و اگر نشناسند درد!
اگر بشناسند با هم سهل میشوند و جوی مهر و اگر نشناسند سخت و سنگ و صخره و اصطکاک ... به سادگی و بی بهانگی یک بگومگوی کودکانه!
پ.ن:
1- بلاگفا چند وفتی است با وبلاگ من مشکل پیدا کرده ...شاید هم وبلاگ من با بلاگفا!...
رفیقی زنگ زد و از وبلاگ تعطیلم گفت... گفتم دوباره امتحان کنم شاید فرجی شد!... و شد!
البته متاسفانه همچنان قسمت نظرات خراب است
2- این روزها بیش از هرچیز التهابات سیاسی است که توجه آدم را جلب میکند و گاهی خطخطی ... خدا بخیر کند!
3- طرح وبلاگ دونفره هم فعلا در گیرو دار مشغله هایمان گوشه نشین شده است!
4- قم شهر متفاوتی است.. و من هنوز جای خودم را در آن پیدا نکرده ام....
البته خوشحالم که فرصتی پیدا کرده ام برای بازگشتن به خودم و دغدغه های مطالعاتی و علمی ای که همیشه داشته ام و چند سالی است به دلایلی از از آنها بازمانده ام...
5- همسفر من طلبه ی بااستعدادی است که نه تنها من بلکه همه، بارقه های امید را در تارک او میبینند!... و این شوق بازگشت مرا به خودم بیشتر میکند...
چرا که شیرینی با هم پریدن هوس انگیز تر از آن است که مرا از این سکون مرگبار که چند سالی است بر من چنبره افکنده درنیاورد...
6- جاریم!
خمیر مایه ی تمام فرایندهای زندگی ما و به تعبیر من یکای کنش در ما شاید ارتباط است...
گویا خدا ما را با چیزی به نام ارتباط خمیر کرده است...
استعدادها و فرصتهای خوبی همه جا هست..
اما مشهد است و این فرهنگ موزاییکی عجیب و غریبش...
یک سال است که......
خداییش این سیستم که من میبینم حال عصب دارد!
قادر به آمایش خود و استعدادها و فرصتهایش نیست.... حتی گاهی خود ویرانگری دارد...
بیش از هر چیز تعریف ناشدگی و ضمنی بودن همه چیز دیوانه میکند آدم را...
بنده هم که کلا همین جوری اش دیوانه هستم چه برسد که در چنین سیستم هر هر کی ای قرار بگیرم...
لذا خودم هم نخودی هستم در همین ملغمه...
خلاصه....
حرف زدن از آرمان در سیستمی که حتی قادر به تعریف هدف نیست مضحک به نظر میرسد...
آدمهای که دل به قامت رعنای آرمان دوخته اند در این سیستمهای بیمار مثل مرغ سرکنده میمانند که رنگ به رنگ شدن بال و پر اعصابشان تراژدی دردناکی است برای سوختن ....
پ.ن:
1- ظاهرا پایم در باتلاق مشهد فرو رفته حالا حالاها.... خلاصه گیر کرده ام همچون آهو در عسل!!
2- خلاصه باز جوش آورده ام... و این بار امیدی به بخار نشدنم نیست ...
از این بام هم پریدم!
4- زندگی بنده هم که شبیه طوفانی شده است در قله ی کوه! ...
هم دیدنی است هم حراس انگیز...
5- و امابعد ...
چه لذتی دارد بودن!...
پنجه در افکندن... نه با دیگران... با خود....
6- بناست آدم شوم... (....)
سلام!
اول از هر چیز از زهرای عزیزم (طهورای گل) عذرخواهم.... بابت این غیب شدگی ظالمانه!... و شاید مظلومانه! امیدوارم وقتی آمدم برای عرض عذرخواهی با همان زهرای همیشه مهربان و دوست داشتنی مواجه شوم که از سر تقصیرات این شرمنده میگذرد...
و اما بعد!
ماجرای وبلاگ مشترکمان ماجرایی شد برای خودش...
وقتی که در نظر گرفته بودیم برای آغاز ، مصادف شد با جنجالهای سیاسی اخیر که افتتاحمان را به شدت پرمخاطره میکرد.... این شد که فعلا دست نگهداشته ایم... تا زمانی نه چندان دور...
چیزی هم به روز دختران نمانده... وقت کاری شلوغی است...
پ.ن:
۱- آسمانم در قم فرود آمده... صدای تپش قلبم هم گویا از آن طرفها می آید...
اینطوری است که کلمه ی "قم" شده کلیدواژه ی متلکهایی که رفقا به ما میپرانند....
۲- مجمع خانه ی دختران پارسال برگزار نشد... روز دختران فرصت خوبی است اما شلوغ...
۳- زندگی فرصتهای زیادی برای تجربه کردن داره... فقط باید چشیدن بلد باشی... و فهمیدن!
۴- یک وزیر زن هم خلاصه نعمتی است!
وقتی بحثها و جنجالهای سیاسی بالا میگیرد و خبر از انصاف نمیابم آسمان بر سرم خراب میشود...
ساختارهای معیوب و آدمهای هیجان زده و خودمحور با اهداف قدرت طلبانه و عجول....
پای هیچ حقیقتی در میان است؟ یا مبنای تمام این فریادها و سکوتها قدرت است؟
مبنای این صوت و صمتهای شلوغ پلوغ ما چیست؟
دوستی و دشمنی گویا یک چیز بیشتر نیست.... بازی قدرت و قدرت طلبی....
و بازیچه تر از همه..... واژه ها...! قانون! دموکراسی! حق! عدالت!....
نمیدانم!
شاید من آدم ساده لوحی هستم که قادر به یافتن خود در این شلوغ بازار نیست ...
لاجرم میگریزد!
و شاید... ننگ بر این دنیای پلشت!
پ.ن:
1- این روزها به بهانه ی انتخابات هر کس هر چه دل مبارکش خواست گفت!
2- فرصت عیش ما نیز امان نیافت!
3- وقتی تمام آنچه میتوان گفت "نمیدانم" است... ذهنم تیر میکشد!
4- ....!
۵- حال کلوخ دارم!
وقتی در متن ادراک خودت قرار میگیری واقعیت جسمانی زندگی ، چیزی از جنس شور را در تو فرو میکشد.
گویا تمام موسیقای ذهن تو را خیال میزاید و بس...
موسیقی ای که همیشه در تو مینوازد ، گویا تنها و تنها مستی ذهن توست وقتی خیالت میانه ی میدان میرقصد و دیگر هیچ...
وقتی «میرسی» همه چیز سکوت میکند و موسیقی لذت بخشی که نبض حیاتت را میزند به سوت ممتدی بدل میشود که ارام آرام از گوشت محو میشود...
این یک التباس بزرگ است!
آنوقت تو میمانی که معلوم شود چند مرده حلاجی!
تمام محبت ، همین گوشت و پوست و استخوان است که مقابلت میایستد و معنایی که از او به سوی ذهن تو میوزد...
معنایی که محبوب تو را در این تجربه ی خاکی میجوید و راز آلود میکند...
تمام عشق در لحظه ی وصل به اندازه ی ادارک تو بسیط میشود... و می آزمایدت!
چشیدن ، همین حجم کم است که خیالت را با ان معنا می آمیزاند و آن حجم لمس بی چیز را خروارها خروار می افزاید!
بگذار بیفزاید...
تقدیم به آنکه میتواند چنان خیالین شود و ذهنت را چنین دیوانه کند...
پ.ن:
1- واقعیت ، چیزی غیر از معنای زندگی توست ، لفظ بی چیز و مرده ای است که تو باید زنده اش کنی...و اگر کوچک باشی برهوتی میشود که در آن بی اختیار رنگ به رنگ میشوی!
آدمها تا وقتی از هم دورند عاشق همند وقتی به هم میرسند هیچ خبری از عشق در خود نمی یابند!
به نظر حقیر چون نمیتوانند بین واقعیت و خیال گفتگویی زیبا برقرار کنند...
2- همچنان در متن حادثه ها ایستاده ام!
3- این روزها با پرونده ی تحصیلی به هم ریخته ام قنبرک زده ام...
4- یکی میگفت عشق در درون توست! نه درون آنکه دوستش میداری... تو باید زنده نگهش بداری نه او!
5- راز مرگ « عشق ها » را باید در ماهیت عشق و ذهن های نپخته و ذهنیتهای نپروریده جست!
راست گفتند که آدمها در سفر شناخته میشوند!
۷- وبلاگ مشترک همچنان در دستور کار است!... حالا حالاها کار میبرد!
تحت تاثیر حوادث اخیر ، قرار شده بود در زمینه ی زنان و دختران و برنامه ریزی و تشکل و.... بنویسم!
اواخر فروردین رو سفر بودم و نرسیدم اینترنتم رو تمدید کنم.لطف کردند پورتم رو واگذار کردند.
خلاصه تاخیر شد و تا یک ماه آینده هم اینترنت ندارم!
پ.ن:
1- تشکلهای زنان و دختران جوان کشور همایشی داشتند تهران ....ماجرا داشت!
2- اخیرا برخی از مدیران تشکلهای دختران جوان استان خراسان نسبت به نداشتن سهم در تصمیم گیریهای سازمان ملی جوانان در زمینه ی دختران اعتراضاتی دارند.... ماجرا دارد!
3- مردان یک رضاخان در درونشان دارند که هر از گاهی طغیان میکند لذا خانمها نباید خیلی زیاد تحصیل کنند!!!! (لب بحث یکی از برنامه ریزان مسایل خانواده در تحلیل حواشی طلاق!!)
۴- شاید آخرین پستهای این وبلاگ باشه...
در صدد اسباب کشی به خونه ی مشترک هستم.. ان شاءالله به زودی!...
مثل هميشه از اينكه به ‹‹كنه›› حقيقت ، راه نفوذم نيست حال عصب دارم!
حقيقت گويا ‹‹بطن››اي است دست نيافتني و آنچه نامش را ادراك و فهم ميگذارم ، دسترسي به ‹‹ ظاهر›› اي است منبعث از واقعيات ملموس و بس!
اما واقعیات ملموس دقیقا چیستند؟
هميشه اضطراب غيريت آنچه يافته اي با حقيقت ، ويرانت ميكند!
فكر ميكنم از مماشات با اين ابهام بزرگ ديوانه شده ام!
پ.ن:
1- و گويا يقين ، در نهايت ، جهاد مقدس من است براي رهايي از اين ابهام!... و شاید تصمیم من برای نجات!
اول سلام.سال نو مبارک!
ان شاالله سال ۸۸ سال خوب و پربرکتی باشه برای همه.
و اما بعد!
هر وقت میگویند جوان ، من یاد استقلال می افتم و هویت!
خیلی دیدنی و باشکوهه تماشای تکاپوی یک جوان برای بدست آوردن این دو!
و خیلی غم انگیزه گاهی ندانمکاریهای جامعه و خانواده و دولت و دیگر عوامل این وسط!!
بزرگترین کاری که اینها قرار بود انجام بدن این بود که مداخله ی خیرخواهانه ای صورت بدهند و بسترهای امن و راحتی برای تبلور این دو در جوان فراهم کنند!
گفتنش راحته..
اما عملا گویا هیچ خبری از این بسترهای امن نیست ، چه بسا اختلال زایی های کاملا مشهودی هم از بزرگواران شاهد هستیم.
جوان بیچاره حق خود بودن و استقلال ندارد. حق تعریف هویت خودش رو ندارد...
همه چیز رو تحت عنوان کلمه ی فخیمه ی تربیت ، تحمیل میکنند. اون هم به چه شیوه هایی...
ارتباط تربیت و اختیار و استقلال متربی گمونم در جامعه ی ما همچنان در گیرو دار ابهامه !
تازه این نگاه خوش بینانه ش بود!
گاهی تداخل منافع مساله اصلی است نه تربیت؛ به این معنی که مسیر تازه ی هویت جویی نسل نو برای نسل پیش حکم خطر استراتژیک پیدا میکنه.
نسل پیش تداوم خودش رو در نسل جدید احساس نمیکنه، اونوقت به جایی وقوع یک دیالوگ پدر و فرزندی ، مواجهه خشن دستور و سرپیچی صورت میگیره... که اثرش ناگفته پیداست.
البته تکلیف مالایطاق نباید کرد.
در جامعه ای مثل جامعه ی ما که در بنیادهای خودش دچار بحرانهای عجیب و غریبه و به قول معروف در حال گذار و پوست اندازی است ، انتظار اینکه جامعه و خانواده ها اصلا بدانند چی به چیه کمی تا قسمتی زیاده چه برسه به اینکه دقیقا بدونند دارند چه میکنند و اقدامات هوشمندانه ای داشته باشند.
اینه که جوان این دوره باید کمی بیشتر از پیش با چنگ و دندون استقلال و هویت خودشو به دست بیاره ، اون هم با حفظ حرمت گذشته و نسل پیش...
غالبا هم توفیق کمی حاصل میشه. نه استقلال سالم و موفقی حاصل میشه و نه هویت یکپارچه و روشنی!
تحصیل ، شغل ، ازدواج !
حتی اینها هم که نمادها و شاخصهای اون امور هستند قادر نیستند سر و سامون دقیقی بدهند و خودشون دقیقا بخشهایی از همون چالشها رو تشکیل میدن!
بله!
بهشت رو به بها دهند نه به بهانه .... اونهم در گردابی چنین حایل!
پ.ن:
1- استقلال رو مزمزه میکنیم.
2- و هویت مشترک!... این هم گویا پدیده ای است!
۳- گاهی باید اضافات شوق آلود یک ادراک رو بگیری ، لباسهای خیال انگیز و توری شو در بیاری و عریانش کنی تا بتونی بشناسیش و معماری و بناسازی رو بیاغازی!
۴- کشف جدید:
تا وقتی ذهن در حال قضاوت است از لذت محرومی!...
هر لحظه که قضاوت نیست فرصت عیش است!
سرّ این ذهن عیاش ما هم گویا همین است... رهایی از مشغله ی قضاوت تا حد ممکن.
در دنیای لذت ، ارزشی وجود ندارد که قضاوت جایی داشته باشد!...
چی گفتم! (محل دارد این خذعبلات!)
۵- از من جز این هر لحظه جوشیدن چه میخواهی؟